تبليغاتX
خیلی دور، خیلی نزدیک
خیلی دور، خیلی نزدیک
آسمان نزدیک است و خدا نزدیک تر ، چرا این همه بی تابم؟؟
It's really complicated situation

 

  Ethan: What do you want?
   Reachel: I want not to want him.
  Ethan: Is that true?
   Reachel: I don't know..

  Yeah... just like me, It's really complicated , I don't wanna be with you ..
  I mean I want to be with you, i just  don't want to want to be with you ...
 
                      

   


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:12 توسط نرگس|
I'm slowly dying inside


هفته گذشته بدترین هفته‌ی زندگیم بود ...
از  آخرین باری که خوشحال بودم انگار یک قرن گذشته، همه زنگ میزدن و میگفتن از دست دادن ۳نفر در عرض یک هفته خیلی سخته ..اما واقعیت اینه که خیلی سخت‌تر از سخته ..اونقدر که من هنوز هیچ کدوم رو باور نکردم ...
دلم میخواد بیدار شم ببینم همه اینا خواب بوده ...
کاشکی خواب باشه، کاشکی یکی منو از خواب بیدار کنه و از این کابوس نجاتم بده!

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 21:49 توسط نرگس
هرچه هستی باش، اما باش !

برای اولین بار در زندگی مخاطب جمله "تو عوض شدی"  قرار گرفتم ..همیشه میشنیدم که آدما خودشون میگن من عوض شدم و برام عجیب بود چطور ممکنه خود آدم متوجه این تغییر بشه؟
اما الان می‌بینم که اشتباه میکردم ، خود آدم هم میتونه بفهمه که عوض شده، هرچند هنوز معتقدم ذات آدما هیچ‌وقت عوض نمیشه...
من عوض شدم؟
میگن دردهای بزرگ اگر تو رو نکشه قوی‌ترت میکنه ...احساسی که دارم اینه که نسبت به ۲سال پیش من خیلی قوی‌تر وسرسخت‌تر شدم، حالا دیگه نمیذارم سختی‌ها و ناملایمات منو ازپا بندازه ... فکر میکنم این مهم‌ترین چیزیه که در من تغییر کرده...
یکی دیگه از اتفاقای مهم این بود که من قبلاً اجازه نمیدادم آدما بهم نزدیک بشن، همیشه میترسیدم از اینکه باعث بشن زمین بخورم و از قضا همین‌طور هم شد ...
بعد اما وجود یه دوست باعث شد بفهمم میشه هنوزم به آدما اعتماد کرد، اون محبت‌هایی که بهم داشت ،با تمام سرسختی‌ای که من نشون میدادم  و اون تسلیم نمیشد و از خوب بودن دست نمی‌کشید ...همه اونا باعث شد که دیدم نسبت به خیلی چیزا عوض بشه
من خیلی اجازه نمیدادم کسی بهم نزدیک بشه و هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که چقدر لذت‌بخشه که آدما دوستت داشته باشن ، اینکه موردتوجه دیگران باشی و بهت محبت کنن بدون اینکه ازت چیزی بخوان ...

بعد از مدت‌ها دارم اینجا چیزی مینویسم ..چون احساسِ دِین میکنم نسبت به این دوست،
دلم میخواد بهش بگم درسته که نتونستم رابطه رو به اون سمتی ببرم که تو میخوای ...اما واقعاً دوستت دارم و آرزو میکنم همیشه همینطوری خوب بمونی !


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 0:27 توسط نرگس
I'll never give up
برای کسی که اینجا رو نمی‌خونه و نمیدونه همچین جایی اصلاً وجود داره...

آخرین باری که باهات حرف زدم کِی بود دقیقن؟ 2سال پیش؟ 2سال و نیم؟
آخرین باری که دیدمت کِی بود؟
یادم نمیاد ، یادم نمیاد چقدر دقیقن از اون ماجرا گذشته ...
دیروز اما ، میدونم هنوز وقتش نشده بود ببینمت دوباره،
آخرین باری که باهم حرف زدیم..(نه! بهتره بگم آخرین باری که تو با من اونطوری حرف زدی!) ، همون موقع‌ که فکر میکردی موقعیت‌ات یه طوریه که خیلی از من و اطرافیانم بالاتری، همون موقع که بدون هیچ حرفی کنار کشیدم و ازت دور و دورتر شدم..
همون موقع با خودم عهد بستم یه کاری کنم ، یه جوری پیشرفت کنم که ازت جلو بزنم! نه از تو ..از همه آدمایی که فقط ادعاشون میشه!
میدونی؟ دیروز که دیدمت فک میکنم هنوز وقتش نبود ، اگرچه الان هزاران هزار قدم ازت جلوترم..اگرچه تو هنوز همون‌جایی که هستی موندی... ولی من به این قانع نیستم!
فقط خدا میدونه که چقدر سخت دارم تلاش میکنم به یه جای خوبی برسم!
و میخوام بدونی همون موقع که منو از خودت رنجوندی، چقــــدر برام انگیزه ایجاد کردی! متشکرم!



لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 14:39 توسط نرگس
What a great game



واقعاً بازی بود؟





لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 22:2 توسط نرگس
Please



 
                                                                     Be strong                                                                                                         



لينك | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 23:44 توسط نرگس
You make ke che arz konam, created my day

خوشحالم. خیلی ...اونقدر که دلم نمی‌خواد برای کسی تعریف کنم که چرا خوشحالم
می‌ترسم تموم شه...


لينك | نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 20:25 توسط نرگس
This is a rule ..ha ha ha

خوشم میاد داغونا خوب همدیگه رو پیدا میکنن ، چقدر هم به هم میان !
هر روز باید خدا شکر کرد بابت این مساله...
این یکی از بهترین قوانین طبیعتِ ..من که خوشحال میشم!



لينك | نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 16:49 توسط نرگس

یکی از خنده دارترین و ترن آف ترین چیزهایی که تو آدم ها می بینم بعضی وقت
ها، اینه که فرق ساده ی بین عاشق شدن و از یکی خوشت اومدن رو نمی فهمن
طرف خیلی ساده از یکی خوشش می آد یا برعکس، به زبان خارجه می شه همون کراش داشته گی، در می آد که آاااااااه من عاشق فلانی شدم یا فلانی عاشقم شده. جمع کن بابا بساطتو.
پ.ن: یعنی خب شاید همه ی اینا معنیش این باشه که من دارم قیاس به نفس می کنم که خودم اینجوری ئم که تا با طرف رابطه - به مفهوم دونفره ی حس-دارش- نداشته باشم اصن قضیه از استیج خوشم اومدن به مراحل بعدی نمی تونه برسه. ولی از اون ورم به نظرم آخه فرق وقتی که تو سر جمع مثلن چاردفه یارو رو دیدی و اصن هیچی ازش نمی دونی که بخوای عاشقش بشی با وقتی که متریال عاشق شده گی رو داری یعنی حداقل یه ایمج درست درمون از یارو دستته، اون قدر واضحه که کسی که فرق این دو تا رو نفهمه به نظرم دچار عدم بلوغ حسی عاطفی می آد.
+


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 11:19 توسط نرگس
176

آدمهایی هستند در زندگانی که خاص هستن وهیچ تلاشی نمی‌کنن برای اینکه نشون بدن خاص‌ان..یعنی تو خودت بعد از یه کمی معاشرت متوجه این موضوع میشی ..بعد اونجا فرق یه آدم خاص با آدمی که دلش میخواد خاص باشه رو می‌فهمی ..(فک میکنم قبلاً هم راجع به این موضوع نوشتم..)
در مورد گروه دوم:   وقت هایی که ادای چیزی که نیستیم را در می آوریم ،
نفرت انگیزتر از ما هم وجود دارد ؟
نمیدونم تو زندگیتون با یه آدم اسپشیالِ واقعی برخورد داشتید یا نه؟ میتونه جالب باشه، خیلی جالب ...برای من که اینطوریه،مدل حرف‌زدن‌ش با بقیه، حرف زدنش با من ..کارهاش،لباس پوشیدنش،راه رفتنش حتی... و ابراز خوشحالی‌ش و خوشحال کردنش ..همه‌ و همه خاص‌ن، به طرز کاملاً واقعی و بدون تظاهری خاص هستن و اینه که جالبش میکنه ...

قبلاً فک میکردم خوشحال کردن یه نفر چقدر می‌تونه سخت باشه ..همه‌چیز سخت و مشکل به نظر می‌رسید،
مطمئناً من عوض نشدم..من همون نرگس همیشگی‌ام اما جدیداً خوشحال کردن چقدر آسون‌تر به نظر میرسه،
خوشحال شدن هم همینطور ..نمی‌دونم میتونید درک کنید یا نه که  چیزای کوچیک و جزیی‌ای هم تازگیا خوشحالم میکنن ...


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 17:14 توسط نرگس
So close ..So close

اول فک میکردم دو روز در هفته است،
امروز صبح فهمیدم سه روز در هفته است.
سه روووز... رسماً رو هوام...
کی گفته من از تابستون بدم میاد؟
شاید این تابستون بتونه نظرم رو نسبت به خودش تغییر بده
تا الانش که تونسته!!


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 12:42 توسط نرگس
174

آدم دل شکسته موجی از ویرانی است و غم. نگاهش به هر کس بکوبد جا می گذارد. جای غم می‌ماسد و می‌ماند وقتی دل‌شکسته ای نگاه می کند. وای به این که زبان باز کند. انگار که چیزی به نام شادی و امید هیچ وقت نبوده و نخواهد بود. دل شکسته را دیدن، لمس یک بن بست بی بازگشت است یا سقوطی که هیچ وقت قرار نیست تمام شود.
من، هر وقت دل شکسته ای می بینم، دلداده ای به چشمم می نشیند که به اندازه همین کوه غم دوست داشتن بلد است. پرنده شادی را می بینم که به بلندای همین چاه ویل تا آسمان پریده. روزی پریده یا روزی می پرد.قانون سوم نیوتن را که یادتان هست؟ هر عملی را عکس العملی است برابر و در خلاف جهت؟
(+)




لينك | نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 19:18 توسط نرگس
173



لبخند نه! خنده‌ی عمیق‌ام ازت...





پ.ن: مدتهاست جز تو کسی نمی‌تونه اینطوری منو بخندونه ...به خدا !
لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 20:51 توسط نرگس