صفاي گمشده آيا ،
به اين زمين تهي گشته از مهر باز آيد؟
لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:57 توسط نرگس|
روی ماه خداوند را ببوس
خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره . این یک رابطه ی دو طرفه است . خداوندٍ بعضی ها میتونه حتی یه شغل ساده برای مومن ش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومن به چنین خداوند ی، توقع ش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست .
خداوندٍ آن شبانی که با موسی مجادله میکرد البته با خداوند موسی و ابراهیم هم سنگ نیست و خداوندٍ ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش میره یا تیغ بر گلویه فرزندش میکشد البته که از خداوندٍ آن شبان بزرگتر و قوی تره، اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوندٍ علی (ع) به طرز غریبی کوچیکه . اگه ابراهیم برای تکمیل ایمان ش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلیه خداوند بر طوره ، علی ( ع ) لحظه ای در توانایی و اقتداره خداوندش تردید نکرد و همواره میگفت که اگر پرده ها بر چیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد . خداوند علی (ع) بی شک بزرگترین خداوندی است که میتونه وجود داشته باشه . ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی (ع) چنگ بیندازیم رستگار شده ایم ، اما برای کسی که ایمان نداره متاسفانه خداوندی هم وجود نداره...
لينك | نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 15:18 توسط نرگس|
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

من که از همون اول دستمُ رو بازی کردم...
لينك | نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:57 توسط نرگس|
154
.I guess a memory never finished as long as you're alive
!People just have an affair, or even entire relationships...they break up and they forget
.They move on like they whould have changed brand of cereals
...I feel I was never able to forget anyone I've been with
.Because each person had their own specific qualities
.You can never replace anyone
!What is lost is lost
.Each relationship, when it ends, really damages me
.I never fully recover
.That's why I'm very careful whit getting involved...because it hurts too much
.Because I will miss of the person the most mundane things
.Like I'm obsessed with little things
I see in them little details, so specific to each of them,...that move me and that I miss
.and will always miss
.You can never replace anyone
!Because everyone is made of such beautiful, specific details
لينك | نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:19 توسط نرگس|
152
یک حشرهای هست خیلی نرم و نازک. یک چیزیست پشهطور که با دست و پاهای خیلی نازکش روی سطح آب میایستد. یعنی چنان سبک و یواش حشرهایست که کلن فرو نمیرود در آب. آبدزدک است اسمش شاید. مطمئن نیستم اسمش همین باشد و از طرفی بهنظرم اسمش اصلن مهم نیست. مهم همان است که روی آب میماند. که فقط کمی پوستهی آب را فرو میبرد اما پارهش نمیکند. یعنی حتی تو بگو خیس هم نمیشود کرهبز.
از کرامات این حشره این است که در سطح بشریت است. بعد من شرحش دادم که بنویسم احساس میکنم یک روزگاری را دارم میگذرانم که دچار کرامتهای این مدلی هستم. که کمم. که فرو نمیروم در چیزی. که همین منِ فرورونده در چیزها و از آن فروروندهتر در آدمها، سبکوزنانه میمانم در سطح شفاف همهچیز و همهکس.
همین من بود ها! همین منِ پر از وسوسهی فرو رفتن، چنان سرخوش میمانم در سطح که خودم در عجبم. دارم تنم را هیچ نمیسایم به چیزهای دور و برم. دارم ادایش را هم درنمیآورم حتی. اینجور رودربایستی با خودم را هم کنار گذاشتم. اینجور آدم عجیب جدیدی شدم با خودم. گاهی فکر میکنم همهی نشدنهای حالایم مال خود قبلیم است که نرمالو زنی بود که شدنش فرورفتنی بود. احساس میکنم شدن را فقط فرورونده بلد بودهام همیشه. حالا دلم میخواهد شدن را یکجور دیگری بلد شوم.
اما همان نرمالو آدمی که از خودم میشناسم میگوید نمیشود. مدام میگوید باید فرو شوی! نشسته تماشایم میکند که کی درمیآیم باز که بیا فرو برویم در همهچیز. بیا فرو برویم در زندگی. من هم از رو نرفتم. چین دامنم را میرقصانم در هوا که نرم بساید به صورتش که تماشام کن. من همین دور، روی پوستهی آب ایستادم. فرو شدنم نمیآید. {+}
پ.ن: آهای تویی که باور نکردی حرفم رو ...اینطور آدمی شدم من ..اینه که میگم برام سخت شده دیگه،
اینه که فرو نمیرم دیگه ...!
لينك | نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:24 توسط نرگس
151
این دو تا فیلم , بیشترین توصیه یه دوست برای درک رابطه ها بودن . فیلمها و آدم هاش و لحظه هاش گاهی اونقدر به من نزدیک می شدن که من کاملا داشتم خودمو توی آینه می دیدم .
اول Before Sunrise ساخته شده و 9 سال بعدش Before Sunset . داستان فیلم هم با همین فاصله زمانی اتفاق میوفته . فیلم , دید فوق العاده ای می ده و آدم یاد می گیره که ....
یکی از هزار دیالوگ معرکه فیلم : خاطره خیلی چیز خوبیه اگه با گذشته نجنگی.
لينك | نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 14:41 توسط نرگس|
مهمترین نکته ای که توی زندگی تون یاد گرفتید،چی بوده؟*
عالی ترین اشیا و بزرگترین فرصت ها انگار که در زندگی،هر یک بر قسمتی از یک چرخ و فلک بزرگ و عظیم نصب شده اند و تو ایستاده ای و در یک چرخش طولانی یک لحظه-و فقط یک لحظه- به نزدیک دستت می رسد.فوراً آن را بردار و تردید نکن چون اگر تردید کنی، و از دسترس تو دور شود و راهش را ادامه دهد، شاید دیگر هیچ وقت دوباره در دسترس تو قرار نگیرد!!
فقط اگر لحظه ای فکر کردی که این یک فرصت استثنایی و یگانه است، تردید نکن!
*چلچراغ
لينك | نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:41 توسط نرگس|
149
خیلی بد است که آدم در جامعه نتواند خودش باشد،ناگزیر باشد چنان رفتار کند که از او میخواهند،
نه چنان که هست، خیلی بد است که آدم ناگزیر باشد مانند همه باشد، آدم احساس میکند در این جامعه برای ماندن باید دروغ بگوید، پنهانکاری کند، ریاکاری کند.
در این وضعیت سخت است که خودت باشی.
در چنین وضعیتی آدم ها به خانه هایشان پناه می برند تا پنهان از نگاه دیگران به خودشان نزدیک شوند...
لينك | نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:49 توسط نرگس|
148
با خودم مي گويم،هر چه پيش تر روي، خداوند شيطان حرفه اي تري را(براي امتحان) به سراغت مي فرستد،و آن درست جايي را مي لرزاند كه به محكم بودنش يقين داشته اي ،انگشت مي گذارد روي همان مسئله اي كه هميشه در آن معصوم بودي، تا معصوميتت را به باد دهد.
اول از همه شيرين مي شود و جذاب!دلت را پر از شور مي كند و حس هاي خوب ، جديد و جالب!سحرت مي كند،سحري كه در آمدن از آن كار حضرت فيل است.
بعد هم ثابت مي كند كه وجود ندارد!كه هيچ گناهي نيست!كه گناه اصلا معنايي ندارد!به شك ات مي اندازد كه چرا؟چرا وقتي مي خواهي و مي تواني،عمل نمي كني به خواسته ات؟محل نمي گذاري به درونت؟
بعد منعطف مي شود،پا به پايت راه مي آيد و نرم نرم عوضت مي كند،طوري كه خودت هم نمي داني چه مي كني و چه مي گويي؟
ولي يقين داري كه او شيطان است و رفتن به راهش ناصواب!
ولي باز هم ادامه مي دهي!
نمي داني چرا؟ولي برايت جذاب است و دل نشين!دل كندن از آن سخت است!
به خودت مي گويي آدم ها در سختي ها بزرگ مي شوند،بايد كنده شد،بايد فراموش كرد،ولي باز هم شك مي آيد سراغت!چرا؟چرا؟چرا؟
در اين ميان خدا هم سكوت مي كند،به بارت مي افزايد!نمي خواهي و در عين حال مي خواهي!اين تناقض داغانت مي كند(چيزي در مايه هاي منفجر!)
دعا مي كني!دعا مي كني!دعا مي كني!دعا مي كني....
تنها راه همين است:پناه بردن،پناه بردن،پناه بردن!
لينك | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:9 توسط نرگس|